Donnerstag, 12. November 2009

delam tange....

Donnerstag, 5. November 2009

کوچه...

کوچه بی‌ تو بوی دلتنگی‌ داره، کوچه بی‌ تو، تو را یادم میاره...

Donnerstag, 22. Oktober 2009

سيب


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


 حميد مصدق خرداد 1343

Mittwoch, 21. Oktober 2009

افسوس راه چاره جدایی بود،...
دیروز یکی‌ از روز‌های قشنگ پاییزی اینجا بود، و من این شانس را داشتم که از این زیبایی‌ لذت ببرم.برای خودم خوش خوشک قدم بزنم، دنبال اتوبوس بدوم و بگیرمش و کلی‌ نفس نفس بزنم،... خیلی‌ باحال بود. مونیخ واقعا شهر زیباییست.
اینکه درختها به بهترین شکلی‌ که ممکنه تغییر رنگ داده اند هم جالب هست.شارژ موبایلم دیروز تموم شد و من
فارغ از هرگونه صدایی تونستم راحت راحت برای خودم باشم و لذت ببرم. گاهی وقت‌ها این تنهایی‌ قشنگه. آدم های ا طراف خودمو دوست دارم، اما دچار یک نوعی دلزدگی هستم، یک دلزدگی از همه آدمهای اطرافم. برای خودم فضای آزادی نمیبینم که بتونم بدون آنها طی‌ کنم. دیروز خوب بود،...
خاله گفت:" شاید در پس زمینه ذهنیم دچار یک عذاب وجدان هستم و دائماً می‌خواهم که به آن بی‌ توجهی کنم، پرتش می‌کنم به ته ذهنم، اما چون این موضوع برام حل نشده باقی‌ مانده، شب‌ها بصورت خواب به سراغم میاد."
شاید حق با خاله باشه و من جایی‌، وقتی‌، با کسی‌ یا حتا با خودم دچار مشکل شدم و این مشکل را حل نشده در ذهنم رها کردم و این ذهن بیچاره عاجز از کنار آمدن با این موضوع هست. کسی‌ چه میداند؟ این بحران‌های گاه و بیگاه، این نارضایتی مداوم از خودم،... همه و همه نشانگر یک اتفاق اشتباه در جایی‌ از زندگیم و در نقطه‌ای از ذهنم هست،...



گفتم تو را به حرمت عشقت رها كنم

تن را به درد داغ دلم مبتلا كنم



گفتي تمام خاطره ها بي تو مرده اند

گفتم كه جان به راه تو اما فدا كنم



صد ها هزار پنجره ي دل به عشق تو

هر صبح و شب به روي نگاه تو وا كنم



درجستجوي عشق تو دركوچه هاي دل

كوچي كه از حريم دلت تا خدا كنم



در دفتر حضور و غياب كلاس عشق

باور نما كه نام تو را من صدا كنم



حسرت به دل نشسته رقيبت به انتظار

روزي تمام راز دلم بر ملا كنم



من مانده ام كه رسم نرفتن از اين ديار

تا روزگار آخر دنيا ، بنا كنم

Montag, 19. Oktober 2009

اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش
                                 نابود شوی
تمام زندگی‌ات را باخته‌ای

این را
منی می‌گویم
که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدان‌هاش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا.

 رضا ولی‌زاده

بیقرارم

بیقرارم، بد جوری بیقرارم...
انگار یک کلاه خود آهنی روی سر و گردنم قرار دارد، به سختی گردنم را تکان می‌‌دهم. دلم تنگ شده. برای چی‌؟ برای کی‌؟ نمی‌دونم. پریسا دیروز گفت: پاشو بیا ایران.گفتم: فکر خوبیه اما نمی‌تونم، تا آخر امسال درگیر هستم به شدت. فکر می‌کنم دچار یک سردرگمی مفرط دارم میشم.یک نارضایتی دائم از خود. توی کار و درس نه، تقریبا همه چی‌ روبراه است. اما در مورد خودم، خود شخصی هیچ چی‌ جای خودش نیست. از اینی که هستم راضی‌ نیستم. جدا راضی‌ نیستم. دلتنگ خودی که سالهاست جایی‌ توی این دنیا گم کرده‌ام و پیدایش نمیکنم. من آنچه نشان می‌‌دهم نیستم.در حقیقت آنچه از من سر میزند، آنچه نیست که باید سر بزند. من آگاهانه ناگزیر به اشتباه هستم. در وجود انسانها نمیابم آنچه به دنبالشم،بهتر بگم از رابطه با اطراف خود چیزی فراتر از آنچه که رخ میدهد را انتظار می‌کشم، اما اتفاق نمی‌‌افتاد...
ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

Sonntag, 18. Oktober 2009

ای کاروان لیلای من کجا می‌بری؟

.
نزدیک به چهار ماهه که شب‌ها نمی‌تونم راحت بخوابم و این ناآرامی من پریشان خاطری مداوم را برام به ارمغان آورده. نمی‌دونم چرا این حالت تشویش از من دور
نمی‌شه. هر شب، هر شب رویا‌های پر از اتفاق، پر از عدم، شلوغ،... وقتی‌ از خواب بیدار میشم، همیشه و همیشه خسته هستم. انگار نه انگار که ساعتی‌ چند خوابیده بودم.
مثل همیشه این مساله "جاودانگی" و "مرگ" هنوز در پس زمینه ذهنم لا ینحل باقی‌ موندن. رابطه با "او" هم کمکم نمی‌کنه، زخمی به باقی‌ زخم ها، غصه‌ای به بقیه غصه ها،... دوستش دارم و این بیشتر آزارم میدهد.دلبستگی من از نوع علاقهٔ پر شور و بی‌ محابا نیست، اما یک محبت شاید عمیق زیرپوستی است.
کمکم
نمیکنه ، یعنی‌ نمیدونه که چگونه به دادم برسه، و من خسته هستم. هرروز خسته تر از قبل. انتظار دارم کمکم بکنه بدون اینکه بهش بگم که چجوری، کجا و کی‌،... اما افسوس که حتا یکبار هم این اتفاق نمی‌‌افتاد. "او" غمگین و نالان میشود و ناراحت از اینکه پیش من نیست که کمکم کند، نه از اینکه نمیداند که چگونه می‌توان "تاثیری بدون حضور داشت"  ...
این رابطه رو به زوال است، و من اینرا به خوبی حس می‌کنم،دلم نمیخواهد این اتفاق بیفتد. اما ناگزیر هستم.دارم اذیت میشم بی‌ نهایت. دوستش دارم اما نمی‌تونم اینگونه حضور را بپذیرم.مثل ناخنی که نیمه شکسته باشه، روحم را خط میکشه بدون اینکه خودش بدونه و بخواد. و من زخمی شدم. زخمی که مرحم برایش پیدا نمیکنم. و این پروسه تکرار میشود، تکرار و باز هم تکرار. از این تکرار خسته هستم.از اتفاقاتی که توی زندگیش رخ میده، از برخورد هاش و حتا گاهی از شکل دوست داشتنش اذیت میشم.نمی‌تونم باورش کنم. دیگه نمی‌تونم. اعتماد ندارم به حرف‌هایی‌ که میزنه.  احساس تنهایی‌ شدید می‌کنم. با "او" تنها هستم. من معجزه زنگیش هستم، این را خودش میگه اما برخورد با معجزه و نجات دهنده ااش حتا در حد... نیست. دارم دیوونه میشم.  نمی‌تونم بفهممش و "او" هم نگاه منو. کاش اون روز،...

Donnerstag, 15. Oktober 2009

dishab


سلام
این اولین پستی هست که مینویسم، شاید مطلبی که می‌خوام بگم برای اولین نوشته خیلی‌ جالب نباشه اما منو وا داشت که بنویسم. نمیتونستم با کسی‌ درموردش حرف بزنم. یا وقتی‌ گفتم، منو نفهمیدن،...
همه چی‌ بر میگرده به دیشب: دیشب یه خواب عجیبی‌ دیدم، شایدم واقعیت بود و خواب نبود. توی یک جعبه بودم،انگار مرده بودم اما هنوز روح از بدنم یا بهتر بگم بطور کلی‌ از هستی‌ جدا نشده بودم. یه چیزی شبیه تونلM.R.I
صدای آدما از بیرون به گوش میرسید اما نمیتونستم تشخیص بدم که کی‌ یه چه کسانی‌ اونجا هستن، هرچی‌ بود،پنداری از وابستگانم بودن.
دستگاه آماده بود، شنیدم که خانم گوینده که صداش توی همه جا یه‌جور است، و انگار نویگاتور اتومبیل بود، گفت:
عزیزان مرده ی شما در کمتر از ۱ دقیقه دیگر تبدیل به پودر میشود، و همه چی‌ تمام. شمارش معکوس آغاز شد. نمیتونستم باور کنم در کمتر از یک دقیقه دیگه نیستم، حس کردن و باور کردنش خیلی‌ سخته.
تصور کنین، یک دستتون قطع بشه یا خدای نکرده یک پاتون، هیچ حسّی توی این عضوها دیگه نیست، یعنی‌ اصلا دیگه عضوی نیست که حسّی توش باشه یا نباشه.
ده، نه‌، هشت، هفت، شش،... داشتم تموم می‌‌شدم یعنی‌ هیچ می‌‌شدم، هیچ میفهمین؟ نمیتونستم دیگه خواهرمو در آغوش بگیرم، دیگه نمیتونستم به کسی‌ دست بزنم، دیگه نمیتونستم عصبانی‌، شاد و حتا عاشق بشم، دیگه نبودم. می‌خواستم داد بزنم نه، اما نمی‌شد، مانیتور گفت چهار، سه،دو و یک، بمب
یهو سوختم و تموم شدم، تمام اعضای بدنم پودر شدن،رفتن بالا،... هیچ شدم، هیچ. نمی‌تونم تشریح کنم چی‌ بود. همش ۱ لحظه طول کشید، از خواب پریدم سنگین سنگین، صورتم خیس بود.تنها در اتاق نارنجی بودم، از بیرون صدای بچه‌هایی‌ میومد که تازه از کلوب‌های شبانه برمیگشتند و هیچ در تصورشون هم نمیگنجید که دقیقا در همین لحظه که میخندند و دست در دست دوستشون به خونه برمیگردن،یک نفر توی یکی‌ از این صد‌ها اتاق این خوابگاه، مرد، هیچ شد...
هیچ شد.


مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت.