Sonntag, 18. Oktober 2009

ای کاروان لیلای من کجا می‌بری؟

.
نزدیک به چهار ماهه که شب‌ها نمی‌تونم راحت بخوابم و این ناآرامی من پریشان خاطری مداوم را برام به ارمغان آورده. نمی‌دونم چرا این حالت تشویش از من دور
نمی‌شه. هر شب، هر شب رویا‌های پر از اتفاق، پر از عدم، شلوغ،... وقتی‌ از خواب بیدار میشم، همیشه و همیشه خسته هستم. انگار نه انگار که ساعتی‌ چند خوابیده بودم.
مثل همیشه این مساله "جاودانگی" و "مرگ" هنوز در پس زمینه ذهنم لا ینحل باقی‌ موندن. رابطه با "او" هم کمکم نمی‌کنه، زخمی به باقی‌ زخم ها، غصه‌ای به بقیه غصه ها،... دوستش دارم و این بیشتر آزارم میدهد.دلبستگی من از نوع علاقهٔ پر شور و بی‌ محابا نیست، اما یک محبت شاید عمیق زیرپوستی است.
کمکم
نمیکنه ، یعنی‌ نمیدونه که چگونه به دادم برسه، و من خسته هستم. هرروز خسته تر از قبل. انتظار دارم کمکم بکنه بدون اینکه بهش بگم که چجوری، کجا و کی‌،... اما افسوس که حتا یکبار هم این اتفاق نمی‌‌افتاد. "او" غمگین و نالان میشود و ناراحت از اینکه پیش من نیست که کمکم کند، نه از اینکه نمیداند که چگونه می‌توان "تاثیری بدون حضور داشت"  ...
این رابطه رو به زوال است، و من اینرا به خوبی حس می‌کنم،دلم نمیخواهد این اتفاق بیفتد. اما ناگزیر هستم.دارم اذیت میشم بی‌ نهایت. دوستش دارم اما نمی‌تونم اینگونه حضور را بپذیرم.مثل ناخنی که نیمه شکسته باشه، روحم را خط میکشه بدون اینکه خودش بدونه و بخواد. و من زخمی شدم. زخمی که مرحم برایش پیدا نمیکنم. و این پروسه تکرار میشود، تکرار و باز هم تکرار. از این تکرار خسته هستم.از اتفاقاتی که توی زندگیش رخ میده، از برخورد هاش و حتا گاهی از شکل دوست داشتنش اذیت میشم.نمی‌تونم باورش کنم. دیگه نمی‌تونم. اعتماد ندارم به حرف‌هایی‌ که میزنه.  احساس تنهایی‌ شدید می‌کنم. با "او" تنها هستم. من معجزه زنگیش هستم، این را خودش میگه اما برخورد با معجزه و نجات دهنده ااش حتا در حد... نیست. دارم دیوونه میشم.  نمی‌تونم بفهممش و "او" هم نگاه منو. کاش اون روز،...

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen