بیقرارم، بد جوری بیقرارم...
انگار یک کلاه خود آهنی روی سر و گردنم قرار دارد، به سختی گردنم را تکان میدهم. دلم تنگ شده. برای چی؟ برای کی؟ نمیدونم. پریسا دیروز گفت: پاشو بیا ایران.گفتم: فکر خوبیه اما نمیتونم، تا آخر امسال درگیر هستم به شدت. فکر میکنم دچار یک سردرگمی مفرط دارم میشم.یک نارضایتی دائم از خود. توی کار و درس نه، تقریبا همه چی روبراه است. اما در مورد خودم، خود شخصی هیچ چی جای خودش نیست. از اینی که هستم راضی نیستم. جدا راضی نیستم. دلتنگ خودی که سالهاست جایی توی این دنیا گم کردهام و پیدایش نمیکنم. من آنچه نشان میدهم نیستم.در حقیقت آنچه از من سر میزند، آنچه نیست که باید سر بزند. من آگاهانه ناگزیر به اشتباه هستم. در وجود انسانها نمیابم آنچه به دنبالشم،بهتر بگم از رابطه با اطراف خود چیزی فراتر از آنچه که رخ میدهد را انتظار میکشم، اما اتفاق نمیافتاد...
ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
انگار یک کلاه خود آهنی روی سر و گردنم قرار دارد، به سختی گردنم را تکان میدهم. دلم تنگ شده. برای چی؟ برای کی؟ نمیدونم. پریسا دیروز گفت: پاشو بیا ایران.گفتم: فکر خوبیه اما نمیتونم، تا آخر امسال درگیر هستم به شدت. فکر میکنم دچار یک سردرگمی مفرط دارم میشم.یک نارضایتی دائم از خود. توی کار و درس نه، تقریبا همه چی روبراه است. اما در مورد خودم، خود شخصی هیچ چی جای خودش نیست. از اینی که هستم راضی نیستم. جدا راضی نیستم. دلتنگ خودی که سالهاست جایی توی این دنیا گم کردهام و پیدایش نمیکنم. من آنچه نشان میدهم نیستم.در حقیقت آنچه از من سر میزند، آنچه نیست که باید سر بزند. من آگاهانه ناگزیر به اشتباه هستم. در وجود انسانها نمیابم آنچه به دنبالشم،بهتر بگم از رابطه با اطراف خود چیزی فراتر از آنچه که رخ میدهد را انتظار میکشم، اما اتفاق نمیافتاد...
ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen