Donnerstag, 15. Oktober 2009

dishab


سلام
این اولین پستی هست که مینویسم، شاید مطلبی که می‌خوام بگم برای اولین نوشته خیلی‌ جالب نباشه اما منو وا داشت که بنویسم. نمیتونستم با کسی‌ درموردش حرف بزنم. یا وقتی‌ گفتم، منو نفهمیدن،...
همه چی‌ بر میگرده به دیشب: دیشب یه خواب عجیبی‌ دیدم، شایدم واقعیت بود و خواب نبود. توی یک جعبه بودم،انگار مرده بودم اما هنوز روح از بدنم یا بهتر بگم بطور کلی‌ از هستی‌ جدا نشده بودم. یه چیزی شبیه تونلM.R.I
صدای آدما از بیرون به گوش میرسید اما نمیتونستم تشخیص بدم که کی‌ یه چه کسانی‌ اونجا هستن، هرچی‌ بود،پنداری از وابستگانم بودن.
دستگاه آماده بود، شنیدم که خانم گوینده که صداش توی همه جا یه‌جور است، و انگار نویگاتور اتومبیل بود، گفت:
عزیزان مرده ی شما در کمتر از ۱ دقیقه دیگر تبدیل به پودر میشود، و همه چی‌ تمام. شمارش معکوس آغاز شد. نمیتونستم باور کنم در کمتر از یک دقیقه دیگه نیستم، حس کردن و باور کردنش خیلی‌ سخته.
تصور کنین، یک دستتون قطع بشه یا خدای نکرده یک پاتون، هیچ حسّی توی این عضوها دیگه نیست، یعنی‌ اصلا دیگه عضوی نیست که حسّی توش باشه یا نباشه.
ده، نه‌، هشت، هفت، شش،... داشتم تموم می‌‌شدم یعنی‌ هیچ می‌‌شدم، هیچ میفهمین؟ نمیتونستم دیگه خواهرمو در آغوش بگیرم، دیگه نمیتونستم به کسی‌ دست بزنم، دیگه نمیتونستم عصبانی‌، شاد و حتا عاشق بشم، دیگه نبودم. می‌خواستم داد بزنم نه، اما نمی‌شد، مانیتور گفت چهار، سه،دو و یک، بمب
یهو سوختم و تموم شدم، تمام اعضای بدنم پودر شدن،رفتن بالا،... هیچ شدم، هیچ. نمی‌تونم تشریح کنم چی‌ بود. همش ۱ لحظه طول کشید، از خواب پریدم سنگین سنگین، صورتم خیس بود.تنها در اتاق نارنجی بودم، از بیرون صدای بچه‌هایی‌ میومد که تازه از کلوب‌های شبانه برمیگشتند و هیچ در تصورشون هم نمیگنجید که دقیقا در همین لحظه که میخندند و دست در دست دوستشون به خونه برمیگردن،یک نفر توی یکی‌ از این صد‌ها اتاق این خوابگاه، مرد، هیچ شد...
هیچ شد.


مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت.


5 Kommentare:

  1. سلام صاحب وبلاگ. خوشحالم که اولین کامنت بلاگتون رو میزارم. خیلی‌ حرف خاصی‌ ندارم. حس نوشته شده را تجربه نکردم و نمی‌دونم چی‌ گفتین. ولی‌ به مرگ بارها فکر کردم. گاهی اون را یک حالت روحی‌ پنداشتم گاهی فقط جسمی‌. شاید هیچ انسانی‌ نتونه دقیقا بگه مرگ چی‌ هست چون فرایندی هست برگشت ناپذیر و انکه تجربه ااش کرده نمیتونه مارو شریک حسش بکنه. شاید در مورد شما بشه گفت، آدم بسیار خوش شانسی بودین که این حس رو فقط در خواب تجربه کردین. نه به کما رفتین، نه سکته کردین و نه وقعیتی را حس کردین. رویا یه که با یک از خواب پریدن تموم شد و بهای جانی یا جسمی‌ نداشت براتون. برای همه کس این امکان نیست. حالا شاید دستکم برای مدتی‌ بیشتر از بقیه قدر زنده گی و زنده بودن و نفس کشیدن را بدونین. کمتر قرلند کنین و بیشتر لذت ببرین. شاید بهتر متوجه بشین معنی چشمان نگران را و پریدن‌های گاه بی‌ گاه را.«ای خنک آن را كه پیش از مرگ مرد// یعنی او از اصل این زر بوی برد// مرگ تبدیلی که در نوری روی// نه چنان مرگی که در گوری روی

    AntwortenLöschen
  2. dusti ke comment e awalo neweshtin, besyar sepas gozaram amma, in hessi ke man tu khab tajrobe ash kardam, kheili bad bood,unghadr ke hanuz boht zade hastam, inke aya nebat be baghie bishtar ghadr e zendegio khaham danest, shayad dar rooz haye ati biad, amma alan dar yek parishunie khasi be sar mibaram,...

    AntwortenLöschen